غزل خداحافظی
به قول بيدمشك
هو
بيدمشك اين ها را در يك نشريه نوشته است من از وبلاك سربندهاي فراموش شده برداشتم
من در جنگ هيچ گاه احساس واماندگي نكردم .
چرا اين كه آدم هر لحظه خود را در اداي تكليف مي ديد
ولي امروز در پشت ميزها و كامپيوتر ها و روز مرگي ها
پشت امضاها و فيگورها ي رياست و معاونت
آدم احساس دلتنگي مي كند .
آدم بايد خود را چيزي نداند تا بتواند به چيزي برسد.
آن هايي كه گفته اند : ماكنج فقر را به دو عالم نمي دهيم
فقري را گفته اند كه معناي نداري در مقابل داري كل عالم هستي
يعني ذات اقدس اله است.
يعني او را هو الغني الحميد مي دانندو خود را به حكم فقير .
او در تعريف جبهه چنين مي نويسد:
اينجا آدم چيزهاي غريبي مي بيند.
من درهايي در روي زمين ديدم كه رو به آسمان گشوده مي شوند
پاي محتاطانه روي زمين گذاشتن يعني مي ترسي
كه مبادا از آسمان سر در بياري
آدم هاي اينجا خاكي اند آن قدر خاكي وقتي كه تير مي خورند
تازه گلي مي شوند آن هم گل سرخ.
هم سنگر عزيزم !
در درياي ياد شما زورق بي لنگر كلمات مرا آرامشي نيست.
اما بايد گوشه اي لنگر خدا حافظي را به آب انداخت
تا از ساحل فاصله اي نگيرم
چرا كه شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل است
و بيش از اين گفتن دور از ادب.
به پايان آمد اين دفتر حكايت هم چنان باقي است
به صد دفتر نشايد گفت حسب الحال مشتاقي
موقعيت گم شدگان مجنون
حسين غفاري
